قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ


۱۳٩٤/۱٢/۱٩

 

کلمات کلیدی :دردودل

دوباره آمدن و مبتلا شدن سخت است 

 که نقشِ اول ِ این ماجرا شدن سخت است

برایِ آن که سکوتِ تو را نمی فهمد

 چقدر حنجره ی بی صدا شدن سخت است

بنا نبود بمانی چرا به من گفتی 

 کلاغِ آخرِ این قصه ها شدن سخت است ؟!

تو رفتی از همه دنیا گذشتم اما این

گذشتن از همه چیز و رها شدن سخت است

بیا از اولِ این ماجرا خودت برگرد

که آشنائی و بعدش جدا شدن سخت است

شکسته است غرورش ، وگرنه شیطان هم

 نمازِ اولِ وقتش قضا شدن سخت است

مزاح بوده انالحق کسی اگر گفته

 برای شخصِ خدا هم خدا شدن سخت است !!

                                                     مجید پارسا



۱۳٩٤/۱٢/۱۱

تبلیغ ...

کلمات کلیدی :دردودل، حماقت

_این یک تبلیغ نیست_

 _یک انتخاب بی رحمانه اس_

نابود کردن یک عمر تلاشتان برای رسیدن به خوشبختی فقط با یک نفر و در یک لحظه!

با متخصصین ما تماس بگیرید. ما عقده ای ترین، کینه ای ترین، متحجر ترین، نفهم ترین، بی منطق ترین و ابله ترین انسان های روی کره زمین را در اختیار شما قرار میدهیم.

ضمانت کامل بدون قید و شرط

تجربه عملکرد سی ساله

نمونه کارهای قبلی موجود است

به صد نفر اول یک تماشاچی متاسف و خوداندرچاه فلاکت، برای نابود کردن ته مانده امیدهای احتمالی جامانده به صورت اشانتیون هدیه داده می شود.

آدرس: بخاطر ازدحام احتمالی داریم ولی نمیدیم!

آدرس سایت:  ORGیاCOMیاNETیاWWW.Hameieomidvaarezoo@Naboodgar.IR

تلفن: زنگ بزن 118 بگو شماره کلاغ پیرو میخواستم، "لطفا" یادتون نره



۱۳٩٤/۱۱/٢۱

بی تو...

کلمات کلیدی :حماقت

صبر می کنم تا بالاخره تمام شود

تمام این خواب آشفته ای که اسمش را "زندگی ام" گذاشته اند.

سخت است

تحمل کردنش، بی تو ، دور از تو ...



۱۳٩٤/۱۱/۱٦

لعنت به این پرشین بلاگ

کلمات کلیدی :حماقت

چندین ساله توو این پرشین‌بلاگ مزخرف وب دارم، حالا نه میتونم واسه کسی کامنت بزارم نه کامنتیو تایید کنم...

آقایون مسئول رسیدگی کنن... لطفاًم ندارهعصبانی



۱۳٩٤/۱۱/۱٠

تصمیم ...

کلمات کلیدی :دردودل

همیشه بین تصمیم یا انتخاب درست و راهی که خود یا ناخودآگاه درپیش گرفتم دچار سردرگمی بوده ام و به تنهایی تصمیم گرفتن کارم راسخت تر و سردرگمی ام را بیشتر میکند تا جایی که یا برای انتخاب خیلی دیر شده و کار از کار گذشته و مسئله برای همیشه مسکوت میماند یا دست تقدیر خودش راهش را خوب یا بد انتخاب میکند. 

.

.

من نمیتونم واسه کسی کامنت بزارم، حالا چرا نمیدونم! 



۱۳٩٤/۱٠/۱۱

کودکی

کلمات کلیدی :دردودل

تک تکشان را بخاطر دارم 

به عکس ها که نگاه می کنم دلم برایشان تنگ میشود

برای بازیهایمان، شیطنت هایمان، شادیها، غم ها

دلم برای کودکی ام تنگ است 

 



۱۳٩٤/٩/٥

عادت

کلمات کلیدی :دردودل

درست یا غلط بودنش را نمیدانم. میگویند آدم بالاخره به هر چیزی عادت میکند. عادت میکند نبیند، نشنود، نخندد، عاشق نشود، دلتنگ نشود، فکر  نکند وحتی ننوسید!

کاش عادت نکرده باشم...



۱۳٩٤/٢/٢

نودالیت...!

کلمات کلیدی :داستان کوتاه

دو ساعت تمام، بغض کرده روبروی بالکن نشسته بودم. آخرش هم طاقت نیاوردم. میدانم! برای نره خری به اندازه من خوب نیست نصف شب جلوی در بالکن بنشیند و بخاطر بوی کوکو سبزی که معلوم نیست از کدام خراب شده ای می آید، هق هق گریه کند. ولی نه، از خودم خجالت نمیکشم، چرا باید خجالت بکشم! شماهم جای من بودید همین کار را میکردید، اگر کلاغ پیره تنهایی بودید که نصفه شب ها از فکرو خیال خوابش نمیبرد، اگر شما هم سره شب به شکم جلو آمدتان نگاه کرده بودید و به خودتان تشر زده بودید "از امشب شام بی شام" و خودتان را با چای و بیسکوییت کم شکر سیر کرده بودید! اگر هر روز غذای گرمتان فقط یک وعده نودالیت" بیمزه با طعم مرغ یا گوشت و یا نهایتش تخم مرغو دوپر کالباس خشک بود. اگر دلتان قنج میرفت برای کوکو سبزی داغ داغ با خیارشورو زیتون و گوجه فرنگی حلقه حلقه شده وکاسه ماست و گلپر و لیوان دوغ و نان لواش! آنوقت میفهمیدید، آنوقت اینجور با این قیافه طعنه‌آمیز اینها را نمیخواندید و در دلتان مرا مسخره نمیکردید. آخر چقدر میشود نان و پنیرو خیار بخورم و به خودم دلداری بدهم " بقول مرادیه کرمانی؛ زندگی مثل سر خیار است،  اولش تلخ است!"
نمیدانم مادرم هنوز هم بیاد دارد من کوکوسبزی را چطور دوست دارم، اگر خیلی نازک و با روغن داغ پخته شده باشد؟ میداند بجای سبزیه مخصوص کوکو از سبزی خوردن استفاده کند که طعمش خیلی بهتر میشود! هنوز حوصله اش میکشد کله سحر چرخ دستی اش را بردارد و برود تا ته خیابان که سبزی تازه بخرد،  بنشیند جلوی تلویزیون تمیزشان کند، خوب آب بکشد، خورد کند، آماده کند، باحوصله دو ساعت سرپا جلوی اجاق گاز بایستد و نازک نازک سرخشان کند!؟! گمان نمیکنم.
این آخرها غیر از نشستن و غصه خوردن کار دیگری نمیکرد. حوصله پختوپز کردن هم نداشت. اگر مجبور میشد تکه ای گوشت و یک مشت نخود و لوبیا توی قابلمه میریخت و تا گردن آب میکرد و روی اجاق میگذاشت که مثلاً آبگوشت بپزد. یا اس ام اس میزد که سرراهت سبزی آماده کوکو بخر که معلوم نبود خوب شسته اند یا با همان گلو گوهش خورد کرده و میفروشند! میخریدم. ولی گفتم که، دیگر حوصله پختوپز کردن نداشت. زیر اجاق را زیاد میکردو همه مواد کوکو را یکجا میریخت توی ماهیتابه و میرفت پی غصه خوردنش! 
صدای در زدن می آمد! کسی آهسته با پشت دست به در میزد، فکر کردم خیالات برم داشته است، ساعت از سه شب گذشته است! اگرهم واقعاً کسی اینموقع شب آمده باشد پشت در خانه، هرچقدر هم در بزند فایده‌ای ندارد، باز نمیکنم. آنهم با این حال و روزم! ولی خب شاید واقعا کسی پشت در باشد. گوش ایستادم، صدایی نمی آمد. آرام در را باز کردم. کسی نبود، ولی سینی گرد بزرگی پشت در بود، یک بشقاب کوکو با خیارشور و زیتون و گوجه حلقه شده و کاسه ماست و گلپر و لیوان دوغ و نان لواش هم بود! 

.

.

.
صدای اذان می آمد، بدنم روی صندلی خشک شده بود، نفهمیدم کی خوابم برد بود! خواب میدیدم کسی با پشت دست آرام در میزد...

لعنت به من، هنوز هم بوی کوکوسبزی می آید!