قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ


۱۳٩٢/٩/۱۸

نامه

کلمات کلیدی :دردودل

-بهترینم سلام.

-نمی دانم چرا حرف هایم را اینجا می نویسم در حالی که می توانم به راحتی همین الان همه آن ها را به تو بگویم و شک ندارم که تو گوش می کنی، گرچه شاید ناراحتت کنم. راستش خیال می کنم دلیلش آن باشد که .....

روزی چندبار نامه ات رو میخونم. می خواستم جوابتو بدم ولی طاقت نیاوردم.

راستی مسخره است ولی هرچی فکر می کنم تاریخ تولت یادم نمیاد

 



۱۳٩٢/٩/۱٢

خالی باید شد...

کلمات کلیدی :دردودل

سلام

امروز رفتم دانشگاه. به امید اینکه اجازه بدن برم سرکلاس. با کلی خجالت رفتم اتاق آموزش و به دروغ گفتم ماموریت کاری بودم و نتونستم کلاسارو بیام. خانم جوانی که اسمشو نمیدونم زل زد تو چشمام و آب پاکیو ریخت رو دستم که بعده 3ماه که از ترم گذشته اومدی دانشگاه؟! منم چی میتونستم بگم. از بس تو این مدت اینواون تحقیرم کردن انگاری دیگه عادتم شده. تشکر کردم و از اتاق اومدم بیرون. یکمی رو صندلی سالن نشستم تا اتاق آموزش خلوت تر بشه. باز رفتم تو اتاق و به خانمی که سنونسالش بیشتر بود گفتم اگه راه حلی داره که بتونم درسمو ادامه بدم لطفا کمک کنین. اونم انگاری دلش سوخت و واسه دلخوشی منم که شده اسمم رو رو یه تیکه کاغذ نوشت و گفت پیگیری میکنم.

پشت چراغ فرمز پل فلزی چشمام افتاد به کنتاکی سیب بزرگ. خاطراتمون مثل برق از جلو چشمام گذشت. چراغ که سبز شد من اشکام سرازیر شد. برام مهم نبود چند نفر دارن نگاهم میکنن. دیگه هیچی برام مهم نیست.سمت چپ سینه ام هنوز درد میکنه ولی حوصله ندارم پیش دکتر برم. فردا صبح اگه شد باز میرم دانشگاه ببینم چی میشه. با اینکه همیشه دلم می خواسته درس بخونم ولی دیگه انگیزه ای ندارم.

چشم ها را باید شست زیر باران باید رفت عشق را خاطره را زیر باران باید جست زندگی تر شدن پی در پی اینها را سهراب می گوید اما من می گویم گاهی وقتها آنقدر دلت می گیرد که نمیدانی چه کنی؟عشق را بجویی پی باران بروی یا ترشدن پی درپی( کدامین ره تو را فریاد میزند) از کدام سو باید به نهایت دوست داشتنها برسی! و کسی چه می داند فردا نیز غمگین خواهم بود یا نه؟ خالی باید شد از هر گونه احساس و دوباره پر شد . این رسم زندگیست

با احترام...کلاغ پیر



۱۳٩٢/٩/۱۱

مــشــرقـــ خــیــالــ

کلمات کلیدی :دردودل

صبح از دریچه سر به درون می کشد به ناز

وز مشرق خیال

تو ، صبح تابناک تری را

        سر در کنار من

با چهره شکفته چو گلهای نسترن

لبخند میزنی.

 

من ، آفتاب پاک تری را

در نوشخند مهر تو می بینم

در مطلع بلند شکفتن.

 

من ، روز خویش را

با آفتاب روی تو ،

کز مشرق خیال دمیده است

آغاز می کنم.

 

من با تو می نویسم و می خوانم

من با تو راه می روم و حرف می زنم

وز شوق این محال :

_ که دستم به دست توست ! _

من ، جای راه رفتن ،

پرواز می کنم !

 

آن لحظه ها که مات

در انزوای خویش

یا در میان جمع

خاموش می نشینم ؛

موسیقی نگاه تو را گوش می کنم.

گاهی میان مردم ؛ در ازدحام شهر

غیر از تو ، هرچه هست فراموش می کنم.

 

گویند این و آن به هم – آهسته - :

_هان و هان !

دیوانه را ببینید !

بی خود ، چو کودکان ،

لبخند می زند !

با خود ،چگونه گرم سخن گفتن است ؟! _ آه ،

 

من، دور از این ملامت بیگاه ،

همچنان ،

سرمست ،

در فضای پریخانه های راز

شاد از شکوه طالع و بخت موافقم

آخر چگونه بانگ بر آرم که : - عاقلان !

دیوانه نیستم ،

به خدا سخت عاشقم !



۱۳٩٢/٩/۱۱

به نام تنهایی...

کلمات کلیدی :دردودل

سلام

تا این سنوسالی که از خدا گرفتم خیلی پیش اومده که شکست رو تجربه کرده باشم. همیشه فکر کردم این آخری بدترین اتفاقی که میتونه واسم پیش بیاد ولی همیشه ام اشتباه کردم و شکست بعدی خیلی سنگین تر و تحملش سخت تر بوده. تاحالا این اصطلاح که فلانی زیربار مشکلات کمر خم کرده یا کمرش شکسته رو شنیدین؟! مسخره است ولی الان دقیقا همین احساس رو دارم. احساس می کنم خالی کردم، تموم شدم، قلبم شدیدا درد میکنه! یه درد واقعی!

کلاغ بانوی من از من گذشت. بخاطر خودم یا بخاطر خودش نمیدونم. کار درستی کرد یا نه نمیدونم. حق داشت یا نه، نمیدونم. فقط میدونم دلم طاقت نمیاره. بغض میکشتم. میدونم دوریشو تحمل نمیکنم. هیچ وقت فراموشش نمیکنم

کارمو از دست دادم. بعد از یک سال با هزار امیدو آرزو تونستم کار پیدا کنم ولی با اتفاقاتی که افتاد نتونستم دوام بیارمو با بی لیاقتی از دستش دادم.

فکر نمیکردم بازم اینجا بنویسم ولی واسه سبک شدن راه دیگه ای نداشتم.

به یاد روزهای با تو بودن، به یاد حرف های همیشه ناتمام، و به نام تنهایی باز هم ســـلامـــــ.... 

با احترام-کلاغ پیر



۱۳٩٢/٩/۱۱

مـــتـــأســـفــــم

کلمات کلیدی :دردودل

وقتایی تو زندگی آدما هست که خیلی سختو دردناکه ، زمان انتخاب. زمانی که باید تصمیم بگیری. وقتی همه عمر تو اوهام و خیالات خودت سعی کرده باشی مشکلات رو کنار بزاری و فراموش کنی، بزاری خودشون یه جوری تو زمان گم بشن، بزاری دیگران برات تصمیم بگیرن و سرنوشت خودش تعیین کنه به چیو کیو کجا برسی. اونوقت یهویی میشه که به خودت میای! انگاری با خودت چشم تو چشم میشی و اون بهت زل میزنه و اندازه تموم آدمای دنیا، طلبکارانه همه کارهایی رو نکردی و حماقت هایی رو کردی به روت میاره و اصلا براش مهم نیست که از شرمندگیش مثل ابر بهار زار زار گریه کنی و
التماسش کنی که بس کنه و مدام تو صورتت فریاد نزنه که چی هستی. ولی اون
انگاری گوشش ازاین حرفا پره، دیگه حنات پیشش رنگی نداره و ساکت نمیشه که
نمیشه.
دلم میخواد راهی بود که به همه آدما بگم متاسفم، به خودم بگم متاسفم. متاسفم اونی نیستم که باید باشم.

این روزا تصمیم گرفتم و انتخاب کردم. انتخاب کردم نباشم، به هر قیمتی نباشم! دوست دارم و امیدوارم زمانی برسه که برگردم. و کاش اینبار دیگه مجبور نباشم به همه دنیا بگم، مــــــتــــأســــــفـــــــم....

بخاطر غلط های املایی معذرت

با احترام-کلاغ پیر