مــشــرقـــ خــیــالــ

صبح از دریچه سر به درون می کشد به ناز

وز مشرق خیال

تو ، صبح تابناک تری را

        سر در کنار من

با چهره شکفته چو گلهای نسترن

لبخند میزنی.

 

من ، آفتاب پاک تری را

در نوشخند مهر تو می بینم

در مطلع بلند شکفتن.

 

من ، روز خویش را

با آفتاب روی تو ،

کز مشرق خیال دمیده است

آغاز می کنم.

 

من با تو می نویسم و می خوانم

من با تو راه می روم و حرف می زنم

وز شوق این محال :

_ که دستم به دست توست ! _

من ، جای راه رفتن ،

پرواز می کنم !

 

آن لحظه ها که مات

در انزوای خویش

یا در میان جمع

خاموش می نشینم ؛

موسیقی نگاه تو را گوش می کنم.

گاهی میان مردم ؛ در ازدحام شهر

غیر از تو ، هرچه هست فراموش می کنم.

 

گویند این و آن به هم – آهسته - :

_هان و هان !

دیوانه را ببینید !

بی خود ، چو کودکان ،

لبخند می زند !

با خود ،چگونه گرم سخن گفتن است ؟! _ آه ،

 

من، دور از این ملامت بیگاه ،

همچنان ،

سرمست ،

در فضای پریخانه های راز

شاد از شکوه طالع و بخت موافقم

آخر چگونه بانگ بر آرم که : - عاقلان !

دیوانه نیستم ،

به خدا سخت عاشقم !

/ 3 نظر / 9 بازدید
روزهای مهتابی

بسه دیگه غصه.به فکر اینده باش.حتما مسلحتی بوده...راستی اگه یه دختر بره دیگه برگشتش ارزش نداره.

شاهرخ

خیلی ناراحت شدم تو زندگی به خاطر هیچ کس و هیچ چیز مسیر زندگیتو عوض نکن

شاهرخ

همیشه سعی کردم اونی باشم که دوست دارم نه اونی که دوستش دارن به این خاطر بعضی مواقع مشکل دارم ولی کل زندگیم ایلیا هست یه چیز دیگه هر کس یه رازهائی داره که فقط مال خودشه یعنی منم شیطونی هائی دارم نه اینکه فکر کنی خاصه خالصم