داعشی!

دکی: بنظر من خانواده ت هرچند اشتباه کردن، ولی نیتشون خوب بوده. نمیتونی اونارو مقصر بدونی.

بهش میگم شما با کشتن آدما موافقین؟

دکی: معلومه که نه! چه ربطی داره.

میگم یه داعشی عقیده داره وقتی پنج تا شیعه رو سر ببره به بهشت میره، حالا ما باید بگیم چون نیتش بهشت رفتنه کارش اشکالی نداره؟! وقتی نتیجه کار اینقدر بده، نیت آدما چه اهمیتی داره؟! 

دکی: لطفا رفتی داروخونه پایین نگو مریض من هستیعصبانی

/ 12 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
baran.m

دکترتون مثله مشاور منه پس!!!![ابرو] دنیای جالبی دارن روانشناسها!!!

اكوآريز

سلام متني كه براي كلاغ گذاشتين و خيلي دوست داشتم . بسيار زيبا بود در رابطه با اين متن هم جواب دكي واقعا قابل تامله !!! [لبخند]

آلیس

انجام کار بد با نیت خوب نشونۀ ناآگاهیه، و همۀ آدما به مقادیری و به دلایلی ناآگاهن، از یه طرف بزرگترین گناه آدم ناآگاهیشه و از طرف دیگه همون طور که دکی گفت نمیشه مقصرشون دونست، چون اینجوری 3 انگشت به سمت خودمونه.

اذرین

پسرم!حق با دکتره! حرف بزرگترها رو باید با گوش معمولی که نه ، با گوش جان پذیرفت!اونها چهار تا پیرهن از من و شما بیشتر پاره کردن و سرد وگرم روزگار رو چشیدن...!.. .. . . یعنی رسما با این نظرم واجب القتل شدم...:)).[خنده]

والری

راضیم ازت[تایید]جوابت دندون شکن بوده،ازینایی که آدم کیف میکنه باهاش کل کل کنه[نیشخند]

oldcrow

تو اون داروخونه میری دوا بخری؟! آره جون عمه د! یا وایسی با اون خانوم دکتر جوون خشگله که پرسید اینارو برا چی چی میخوری عوارض داره حرف بزنی!

بآنو...

این روش به اصطلاح ماست مالی کردن قضیه رو اصولا خیلیا پیش میگیرن...[گل] اما ایندفه دکی افتاد تو تله...

بآنو...

هه... روش جالبی نیست... " ماست مالی کردن" تغییر نگرش خوبه ها... اما روش تغییر نگرش اون بندگان خدا دیگه خیلی قدیمی شده...[گل]

بآنو...

[خنده] خدا خیرش بده حداقل صادقه... از قدیم گفتن حرف راستو باید از دکی شنید...[چشمک]

سپیده

خسته و دلگير در شهري غريب مانده ام لبــــــريز از دلـــواپسي دل پر از حال و هواي دوستــان يـــاد از دوران شــاد اطلســـــي يــــاد دوران رفاقتهــــــــاي دور دوستـــــان عاشق و خيلي صبور يــــادآن باران نم نم روي خــــاك عاشقــــــان ساده با دلهاي پـــاك ديگر امروز آن رفاقتها كجــاست؟ دوستان روي سخنها با شمــاست مانده ام در سوگ اين دل مـردگـي روزهــــاي پرسه در افســـردگـي پس چه آمـــد بر سر آن زنـدگــي سهـــم دلهامان همه شرمنـــدگــي دوستـان رفتند و ما تنها شـــديم؟! يا كــه ما مانديم و بي فردا شــديم كاشـــكي ميشد دوباره گريـــه كرد خاطــری از خاطــراتم زنــــده کرد کاشکی می شد در این فصل غریب لحظــه اي اندوه را شرمنـــده كرد