خالی باید شد...

سلام

امروز رفتم دانشگاه. به امید اینکه اجازه بدن برم سرکلاس. با کلی خجالت رفتم اتاق آموزش و به دروغ گفتم ماموریت کاری بودم و نتونستم کلاسارو بیام. خانم جوانی که اسمشو نمیدونم زل زد تو چشمام و آب پاکیو ریخت رو دستم که بعده 3ماه که از ترم گذشته اومدی دانشگاه؟! منم چی میتونستم بگم. از بس تو این مدت اینواون تحقیرم کردن انگاری دیگه عادتم شده. تشکر کردم و از اتاق اومدم بیرون. یکمی رو صندلی سالن نشستم تا اتاق آموزش خلوت تر بشه. باز رفتم تو اتاق و به خانمی که سنونسالش بیشتر بود گفتم اگه راه حلی داره که بتونم درسمو ادامه بدم لطفا کمک کنین. اونم انگاری دلش سوخت و واسه دلخوشی منم که شده اسمم رو رو یه تیکه کاغذ نوشت و گفت پیگیری میکنم.

پشت چراغ فرمز پل فلزی چشمام افتاد به کنتاکی سیب بزرگ. خاطراتمون مثل برق از جلو چشمام گذشت. چراغ که سبز شد من اشکام سرازیر شد. برام مهم نبود چند نفر دارن نگاهم میکنن. دیگه هیچی برام مهم نیست.سمت چپ سینه ام هنوز درد میکنه ولی حوصله ندارم پیش دکتر برم. فردا صبح اگه شد باز میرم دانشگاه ببینم چی میشه. با اینکه همیشه دلم می خواسته درس بخونم ولی دیگه انگیزه ای ندارم.

چشم ها را باید شست زیر باران باید رفت عشق را خاطره را زیر باران باید جست زندگی تر شدن پی در پی اینها را سهراب می گوید اما من می گویم گاهی وقتها آنقدر دلت می گیرد که نمیدانی چه کنی؟عشق را بجویی پی باران بروی یا ترشدن پی درپی( کدامین ره تو را فریاد میزند) از کدام سو باید به نهایت دوست داشتنها برسی! و کسی چه می داند فردا نیز غمگین خواهم بود یا نه؟ خالی باید شد از هر گونه احساس و دوباره پر شد . این رسم زندگیست

با احترام...کلاغ پیر

/ 0 نظر / 6 بازدید