به نام تنهایی...

سلام

تا این سنوسالی که از خدا گرفتم خیلی پیش اومده که شکست رو تجربه کرده باشم. همیشه فکر کردم این آخری بدترین اتفاقی که میتونه واسم پیش بیاد ولی همیشه ام اشتباه کردم و شکست بعدی خیلی سنگین تر و تحملش سخت تر بوده. تاحالا این اصطلاح که فلانی زیربار مشکلات کمر خم کرده یا کمرش شکسته رو شنیدین؟! مسخره است ولی الان دقیقا همین احساس رو دارم. احساس می کنم خالی کردم، تموم شدم، قلبم شدیدا درد میکنه! یه درد واقعی!

کلاغ بانوی من از من گذشت. بخاطر خودم یا بخاطر خودش نمیدونم. کار درستی کرد یا نه نمیدونم. حق داشت یا نه، نمیدونم. فقط میدونم دلم طاقت نمیاره. بغض میکشتم. میدونم دوریشو تحمل نمیکنم. هیچ وقت فراموشش نمیکنم

کارمو از دست دادم. بعد از یک سال با هزار امیدو آرزو تونستم کار پیدا کنم ولی با اتفاقاتی که افتاد نتونستم دوام بیارمو با بی لیاقتی از دستش دادم.

فکر نمیکردم بازم اینجا بنویسم ولی واسه سبک شدن راه دیگه ای نداشتم.

به یاد روزهای با تو بودن، به یاد حرف های همیشه ناتمام، و به نام تنهایی باز هم ســـلامـــــ.... 

با احترام-کلاغ پیر

/ 1 نظر / 5 بازدید
سنجاقک

من با کلاغ بانوی اینجا دوست بودم! چی شده؟!!کجا رفته؟!!