خاطره بازی!

"خودتو نباز الاغ"
بیرون پنجره را که نگاه میکردم آلودگی هوا از رنگ خاکستری دلگیری که به خودش گرفته بود کامالا مشهود بود. همیشه روز آخر کاری چند دقیقه ای پشت میزم میشنستم، به سلول های رنگ آسمانی مخم فشار می آوردم و سعی میکردم برای پنج شنبه و جمعه ای که در پیش بود برنامه ای بریزم.
کارهای عقب افتاده، خریدهای مورد عالقه، رفتن سینماو دوره همی دوستانو خوردن شام توو رستورانو خوندن کتابو پرسیدن سوالو گرفتن جوابو اینترنت و وبالگ و خریت های دوران جوانیو هزار کار دیگه ای که میشود از انجام دادنش لذت برد. ولی این بار به خاطر کثرت کاری تا آخرین لحظه در سالن تولید کارخانه درحال سگ دو زدن بودم و فرصتی پیدا نکردم تا فکر کنم و بفهمم دوست دارم این آخر هفته ای انجام بدهم. آن شب وقتی خسته و داغان به خانه رسیدم، تازه بیادم آمد امشب همان شب معروف یلدا ست که میگویند بلنتدترین شب سال است و همه دور هم جمع میشند و هندوانه و انار دان شده میخورند و فال حافظ میگیرند و آخرش میزبان مجلس را که اغلب بزرگ خانواده است، مفلسو بیچاره از توحش و هیجان بیش ازاندازه میهمانان در صرف میوه و تنقالت و شام مفصل بعد از آن به حال خودش رها میکنند و میروند تا رویدادی دیگر که دیگر معلوم نیست همدیگر را کی و کجا ببیننند و از حال هم خبردار شوند.
ظهر فردای آن شب بیادماندنی با اشاره ممتد انگشت کوچک خواهرزاده عزیز ، که همراه با صدای " ب.ی.ب" بر روی نک بینیم احساس میکردم از خواب ناز پریدم. درست است که چهره زهرا کوچولوی ما بسیار معصوم و دوست داشتنی ست اما در آن لحضه بیشتر شبیه فرشته مرگ بود که آمده است جانم را بگیرد و مرا با خود ببرد. بعد از کمی گیج زدن و به اختیار گرفتن عنان اعصاب له شده ام و مسلط شدن بر حرکات غیر ارادی بدنم که ناشی از طرز بیدارکردن مهربانانه خواهرزاده قشنگ بود توانستم از جا برخیزم و به طبقه پایین خانه بروم تا صبحانه یا بهتر بگویم ناهاری برای خودم دستو پا کنم. خدارا شکر مادر محترم مشغول صحبت از میهمانی دیشب با خواهر عزیر بودند و چون بحث بر سر سرویس طلای سنگین و گرانقیمت مینا خانم، که جاری افسانه خانم، همسر آقا مهران که پسر عمه داماد آخریه عموی بزرگم هستند، متوجه بنده نشده و مرا اصلا داخل آدم به حساب نیاورده و از آن گیرهای سه پیچ معروفشان خبری نشد. بعد از صرف صبحانه مفصلی که از باقیمانده شام دیشب بود به طبقه بالا برگشتم و بی هیچ انگیزه ای به تماشای شبکه های تلویزیون داخلی که حالا دیگر بدون گیرنده دیجتالی پراز خش خشو امواج درهم است و همان یک زره وقتی هم که از ما تلف میکرد نمیکند، پرداختم. در همین اوصاف بودم که موبایل همراهم وز-وزی از رو سایلنس بودن کرد و اس ام اس کوتاهی برایم فرستاده شد:
-سلام. امشب جایی قرار نگذار که میخوام ببرمت یه جای توووپ، بترکونیم. با یکی از دوستام!
اس ام اس از طرف خاله کوچک بود. ایشان هم مثل بنده هنوز مجرد هستند و به خاطر نزدیکی سنوسال احساس همراهی و همفکری شدیدی بین خودشان و ما دارند. البته در این دعوت به بیرون رفتن ها و همراهی ها انگیزه های زیادی ست که خوش تیپی و مرام رفاقتی و شام در یکی از رستوران ویا فست فودهای شیک شهر و دربست بودن ماشین بنده برای ایشان جزیی از آن است. ولی اعتراف میکنم این جمله " جای 
توپ. بترکونیم." و باالخص" با یکی از دوستام " مرا سخت وسسه کرد تا به ایشان بدون هیچ غمزه و اشوه ای جواب ok بدهم. توضیح اینکه ایشان کاملا از نقطه ضعف من در همراهی دوستان ایشان که اغلب بانوان خوش سیما و خوش اندام هم دانشکده ایشان بودند، باخبر بوده و به همین دلیل از قبل میدانستند که من در خیل این مواقع به ایشان جواب نه نمیگویند.
القصه...چند ساعتی بعد، بعداز دوش گرفتن با آب سرد و پوشیدن لباس مناسب به سمت خانه خاله خانم به راه افتادم. همان طور که انتظار داشتم ایشان همراه خانمی مهربان که هیچ از جماالت و کماالت کم نداشتند منتظر بنده بودند و بعداز سالم و احوالپرسی و جلسه معارفه ای کوتاه در اتوموبیل، استارت زده و به راه افتادم. در بین راه متوجه شدم مکانی که قرار بود برویم یک شب شعری ست در خانه هنرمندان اصفهان واقع در نزدیکی های پل بزرگمهر و این بانوی محترم که نامی زیبا هم به اسم عصما داشتند شاعره ای جوان هستند که در سرودن شعر سپید و نو و داستان مینیمال و بخصوص دکلمه تبحر خاصی دارند. من که هنوز در کف زیبارویی که در آینه عقب خودنمایی میکرد، فکم به طور کامل قفل شده بود، به این جهت و آن جهت میرفتم و به طور تابلویی دور خودم میچرخیدم و راه ها را به اشتباه طی میکردم.
بعداز مدتی به مکان مورد نظر رسیده و هر سه ای وارد ساختمان زیبا و قدیمی که از دوران عهد شاه برجای مانده شدیم و با استیل و وقار شاعران و سخن وران جوان وارد سالن اصلی شدیم. 
استادادان و بزرگان و موی سپیدان هنر و ادبیات شهر همگی به دور میز کنفرانس 
بزرگی نشسته و به شعری که از جانب یکی از ایشان خوانده میشد گوش میدادند. جمع سه نفری ما در ابتدا در کنار هم نشستیم و البته بعداز اشاره یکی از استادان که بنده را به کنار خودشان فرا میخواندند، من مجبور به ترک دوستان شده و در جواب سوال استاد که به آهستگی فرمودند: "شعر میخونی؟" گفتم: "خیر استاد، ولی دوستانم بله." استاد با چهره ای ناتوصیف به طرز عاقل اندر صفیحی به من نگاهی انداختند و بر روی کاغذی که جلو دستشان بود خط و خطوطی کشیدند و به فردی که در حال خواندن بود اشاره کردند که دیگر بس است و جمع از مزخرفاتی که شما به عنوان شعر گفته ای هیچ نفهمیده و در حال چرت زدنند. بعد از ایشان چند نفری یک به یک شعرو دکلمه خواندن تا اینکه نوبت به خاله خانم ما رسید. خاله خانم به خاطر طبع شاد و مزاج شوخ و چهره همیشه خندان نمیتوانستند جو جدی جلسه را درک کرده و مدام از خنده منفجر میشدند و به همین خاطر شعر خوب و زیبای ایشان مورد نظر استادان
سنگین ادب قرار نگرفت و تنها با تشویق ملایم جمع، کار به اتمام رسید.
بعد از آن نوبت به خانم عصما رسید و در همین لحظه بود که همگان به یک باره متوجه شعر و دلکمه زیبای ایشان قرار گرفتند. کمی اضطراب در چهره ایشان هویدا بود ولی عصما خانم با طنازی خاصی چنان لحن و آواز خود را در گوش جمع نوازش میدادند که همه مات و مبهوت هنر ایشان شده بودند. حقیقت را بگویم قصد داشتم از روی فایل صوتی که در همان لحضه توسط موبایل همراهم ضبط کردم شعر ایشان را برایتان بنویسم اما حیف که فایل مذکور به خاطر دوری گیرنده از منبع صدا چیزی جز هوای فشرده دراختار نداشت تا شما را هم بالواقع به زیبایی کلام ایشان برسانم. در همین جا از خانم عصما خواهش میکنم اگر روزی قدم بر لانه محقر ما گذاشتند و این مطلب را خواندند، شعر زیبایشان را برایمان ای میل نمایند تا حقیر در دفتر یادداشت نمایم، به نام و نشان ایشان، البته اگر لایق بدانند.
در پایان ایشان بسیار مورد لطف اساتید و جمع قرار گرفته، و تمجید و تشویق و دستهای حضار تا چندی بعد ادامه داشت و به به و آفرین و احسنت بود که از گوشه کنار به گوش میرسید. استاد بزرگ نیز به رسم تشویق و مرام شاگردپروری عصما خانم را به پیش خود فرا خوانده و در حالی که عکاسی زبردست از ایشان چیلیکو چیلیک عکس میگرفتند، دو جلد از کُتب منقوش به امضائ خود را به ایشان تقدیم کردند. بعداز سوال دوباره استاد بزرگ مبنی بر "شما شعر نمیخونی؟!!" و جواب "نه" همراه با شرمندگی بنده جلسه به اتمام رسید و جمع یک به یک متفرق شدند. در حالی که از پله های ساختمان پایین میآمدم به این مورد پی بردم که تنها اُسکلی که در آن جمع هیچ از شعرو شاعری هنری نداشت من بودم. به هر حال به خودم نهیب زدم که "مرد باش، خودتو نباز الاغ" و به طرف ماشین پارک شده رفتیم و بعد از  رد تعارف خاله خانم توسط عصما مبنی بر رفتن به خانه و شام و ... و درخواست ایشان برای مراجعت به دیار خودشان و به نتیجه نرسیدن مخ بنده برای پیدا کردن راهی به منظور َدک کردن خاله خانم و تنها شدن با ایشان، به طرف ترمینال صفه رفته و ایشان از ما جدا شده ،خدافظی کرده و رفتند. بعد از رفتن ایشان من و خاله خانم به یک کافیشاپ بالاشهری باکل رفتیم و به جهت آرام شدن اوضاع فکریمان اسپرسو دوبل بدون شیرو شکر زدیم. نمیدانم چرا در راه بازگشت مدام این شعر در ذهنم میپیچید:

دلم رفت
وقتی نگاهت چشمانم را ربود
نگاهم رفت
وقتی اندام موج گونت از کوچه گذشت
دستم رفت
وقتی شانه به شانه ات ایستادم
اما سرم...؟!
وقتی عشق ممنوع شد
/ 13 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آذرین..

اون بی ذوق..شاید یه تلنگر بود واسه اینکه بفهمید قبلن چقدر دید زیبایی به زندگی داشتید و البته که الان هم دارید ولی یه کم کمتر..(که البته من فکر میکنم این شمایید که نمیخواید قبول کنید که دنیا هنوز به همون قشنگیه که بود..) به هر حال... خوشحال میشیم بازم از این داستانهایی که رنگ واقعیت دارند (هر وقت وقتتون اجازه داد )بزارید ما هم با کمال میل خواهیم خوند... نویسنده ی داستانهای کوتاه!؟؟..چرا که نه دوست عزیز...هم هوشش رو دارید هم استعدادشو...

والری

چقد آدم حرص میخوره که نمیتونه به کسی که میخواد برسه...منظورم از رسیدن همونیه که تو بهش نرسیدی توی این قضیه ی قدیمی...

بآنو...

زنده باشید و پابرجا... همیشه...[گل]

خانوم ریزه

خاطره ای بس جالب بود... ینی چندساله بودید اونموقع؟؟؟22-23 ساله؟؟؟ کلا پسرا تو اون سن سرخوشن[نیشخند] باز بذارید از اینا

مهسا

به به عجب خاطره ي شيريني ! دستتون درد نكنه ... خستگي مون در رفت [قلب][گل][قلب][گل]

ஜ۩ஜ baran ஜ۩ஜ

باران دوباره اومد![خجالت] عجب خاطره جالبی بود! "نشد از یاد برم خاطره ی دوری را...."[گل]

ماری

یه جورایی بدجنسیا[نیشخند]

والری

[منتظر][منتظر][منتظر][منتظر][منتظر][منتظر][منتظر][منتظر][منتظر][منتظر][منتظر][منتظر][عصبانی][عصبانی][عصبانی][عصبانی][عصبانی][عصبانی][عصبانی][عصبانی][عصبانی][عصبانی][عصبانی][عصبانی][عصبانی][عصبانی][عصبانی][عصبانی][عصبانی][ابرو][ابرو][ابرو][ابرو][ابرو][ابرو][ابرو]پسره پر روی بد[نیشخند]فک کنم خدا زده پسِ کَلَت[نیشخند]

زاهارا

همه خونه تکونی میکنند شما خاطرات وبلاگتونو تکوندید[گل]

میس مهندس

تو یَک موجودی هستی که دومی ندارد [نیشخند] سلام علیکم [عینک]