اصفهان زیبا...

راه زیادی آمده بودم. نه از بعد مسافت یا زمانی که برای طی کردنش در ترافیک اول صبح تلف کرده بودم. برای سرزدن به یک مغازه پرنده فروشی... ! ولی بهانه خوبی داشتم، صبح وقتی به خیال خودم سعی میکردم ماشینم را بدون بیدار کردن بقیه از حیاط بیرون ببرم خیلی اتفاقی با مادرم جروبحث مفصلی کردم! البته شما بدترین دعوای زندگیتان را تجسم کنید تا متوجه شوید که چه میگویم. بعداز این همه سال پسر مادرم بودن حتی میتوانم از روی حالت چهره اش بفهمم اوضاعش چقدر خراب است و الان است که خواب های آشفته دیشبش را یکجا روی من بالا بیاورد، ولی چه کنم!؟ هنوز به این نفرت ورزیدن عادت نکردم، همه عالم یه طرف زخم زبان های مادرم یه طرف. تحمل آن نگاه هیجان زده و دهان کف کرده اش که مدام مزخرف میبافد را ندارم. میدانم، مادرم است!

چیزی درونم خرد میشود.
بی هوا روبروی دکه روزنامه فروشی ترمز زدم، خب معلوم است که عصبانی بودم و حال خوشی نداشتم! صبح به نیت کار مهمی دکمه های پیراهن کتان مارکدارم را با وسواس از بالا به پایین میبستم، بماند که الان اصلا بخاطر ندارم آن کار مهم چه بود، ولی یادم است که بخاطرش حتی کفش های نیم بوت مشکی ام را محکم واکس زدم و پوشیدم! 
روزنامه ها پر بود از سرتیترهای عین هم، فقط کلماتشان باهم فرق میکرد. درست مثل برگه جواب امتحان میان ترم دانشجوهایی که از روی دست هم تقلب کرده بودند، فقط جوری نوشته اند که استاد نفهمد همه جوابهایشان را از روی بغل دستی کوپ زده اند. پیرمردهای "روزنامه روی دکه خوان" مدام از هم برای رسیدن به استند روزنامه مورد علاقه شان سبقت میگرفتند. نمیدانم چرا هیچ‌وقت خدا نمیخرند و بروند مثل آدم  روی نیکت پارکی، یکجای دنجو خلوت بنشینند و با خیال راحت ورق بزنند و بخوانند چیزی که دیروز اتفاق افتاده و همان دیروز هزار بار از اخبار تلویزیون دیده اند!
شاید این عادت هم از همان های به اقتضاء سن است.
- یه "اصفهان زیبا" بدین.
فقط بخاطر تصویری که از تلفظ اسمش در پس ذهنم نقش می‌بندد، دوستش دارم!

نمیدانم کی و از کجا مسیرم را تغییر دادم، پرنده فروشی درست برعکس جهتی بود که میرفتم، البته مقصدی نداشتم، یا شاید هم داشتم، گفتم که الان بخاطر ندارم چرا صبح دکمه های پیراهن... 
بخاطر فنچ های پرچمی میرفتم، عکسو آگهی فروش و آدرس مغازه پرنده فروشی همان صفحه اول جلوی چشمم بود، چه رنگ هایی دارند!. از بچگی عاشق پرنده ها بودم، هر نوع پرنده ای که فکرش را بکنید داشتم، از جوجه مرغ و خروس بگیر تا شاهین شکاری! میتوانستم ساعت ها خمار بنشینم و از دیدن لحظه لحظه زندگیشان لذت ببرم. به افکار زندگی لعنتی کودکی ام آرامش میدادند. تک تکشان را بخاطر دارم، رنگ بالوپرشان، رفتارشان، صدای آوازشان! برایم خیلی عجیب است، گاهی نمیتوانم چهره خودم را بیاد بیاورم ولی پرنده ها! 
نگاهم را از فنج های پرچمی دزدیم، همان لحضه اول از چشم هایشان فهمیدم  زبان بسته ها چقدر غصه میخورند. هیچکدامشان جیک نمیزدند، سردو بیتوجه گوشه قفس کز کرده بودند. بینهایت زیبا ولی بهمان اندازه ناراحت بودند
- دادا اینا جف چندین؟!
-چارصد
_وحشی بودن؟
-آره
خب معلوم شد فلک زده ها چرا حالوروزشان اینجور است! پرنده های وحشی هیچ‌وقت زمان آزادیشان را فراموش نمیکنند.

زیر لب جوری که شاید مغازه دار هم بشنود زمزمه کردم "خدا لعنتتان کند". نمیدانم چیزی شنیده بود یانه ولی اصلا سر بلند نکرد، چه برسد به اینکه بخواهد با فهش یا ناسزایی جوابم را بدهد.

این روزها حتی پرنده فروش ها هم آیفون سیکس پلاس و اینترنت تیری جی دارند!

پی‌نوشت:

۱. متن از داستان های کوتاه هرگز خوانده نشده اینجانب و تلفیقی از واقعیت و خیال است. 

۲. تشکر از پرشین بلاگ محترم که سه روزه کلا همه دسترسی هارو محدود کرده.

۳. دلم میخواست نویسنده بشم، خداروشکر هیچی نشدم!

با احترام... کلاغ پیر 

/ 9 نظر / 58 بازدید
دیبا

[نگران] میام اینجا نمیفهمم چی شده! باید سر فرصت خوند

مريم

سلام آقا كلاغه خوب مي نويسي ها ميگم آخرش نفهميدم واسه چي كفشاتو واكس زدي و دكمه هاي پيراهنتو بستي واسه ملاقات با فنچ ها؟

مریم

سلام علیکم! من همیشه فکر میکردم کلاغها فقط آخر قصه میرن خونه شون نمیدونستم خودشونم قصه میگن. انصافا قلم خوبی دارین خیلی خوب بود [لبخند]

تارا

سلام این داستان بود یا واقعیت خودتون؟ اگه داستان بود که هیچی ولی اکر واقعیت بود الان که پسرا توی پخت و پز باسلیقه تر از دخترا شدن همچین آشپزی ميكنن که خب آدم هرچی هوس ميكنه سریع ميپره مواد اولیه میخره مياد درست ميكنه گریه نداره که[چشمک]

بآنو...

کلاغ جان ، لذت بردم از خواندنش... شاید نباید گفت لذت بخاطر لحظه هایی که غمِ قصه را درک می کنی... و اما زخم زبان ها... که شده اند قسمتی از وجود انسان ها... خوب نیست... اصلا خوب نیست... حال دنیا بخاطرِ حالِ آدم هایش اصلا خوب نیست...

ماهی لپ دار

شروع که کردم به خوندن پست با خودم گفتم این داستان چی میخاد بگه که کلاغ گذاشته تو پیجش,بعد این فکر که نکنه نوشته خودش باشه میومد لابلای افکارم و با خودم میگفتم اگه اینجوری باشه که من خیلی ذوق زده میشم, و بالاخره هم شدم[نیشخند]بهت نمیگم چرا نمینویسی و بازم بنویس که میدونم جوابش چیه,حسش نیست و حوصله شو ندارم و این مال اونوقتاس که جوون بودم و ...در هر صورت خوب بود